25
Dec
09

یاری دهنده ای هست … ؟

! دروغ گفتند

! نفرین بر آنان که از همان ابتدا دروغ گفتند

!  دروغ گفتند که بیایی

پیک صداقت تو دارالعماره شان را لرزاند .. روشنی را شبانه , پنجره به پنجره بو کشیدند .. صبح , از میان دانه های زنجیر طلوع کرد .. گَرد ِ مرگ بر شهر پاشیده شد انگار .. درها را بستند .. پیر آشنای شهر را ربودند .. جوانان بی ادعا را به یغما بردند .. حرمت اعتماد را شکستند

تو آرام به بی پایانی ِ راه دل سپردی .. چشم بر آسمان .. همراه با گام های زنانه .. ردپای کوچک کودکانه .. بر داغی روان شن ها .. صدا از کسی بر نمی خاست .. دست هامان سکوت را تا آسمان می کشید .. آسفالت , زیر قدم ها می تپید ..   نجابت به پیشواز گلوله آمده بود

بیابان خانه ات شد .. آتش افروختی .. قامت عزیزانت را میان رقص شعله ها یک دل سیر به نظاره نشستی .. درد دانستن فرداها را به بغض کشیدی .. درد کشیدی .. دانسته درد کشیدی .. میان تاریکی شب ها .. افول ستاره های معصوم دنباله دار .. خیابان خانه مان شد .. بی خبر به بغض نشستیم .. اشک را به آتش سپردیم .. بی خبر به درد پیچیدیم .. بی نگاه ِ آخر .. بی خداحافظی .. بی هیچ رسمی از جدایی .. دل بریدیم

تاب نیاوردند حقیقت را .. تاب نیاوردند صداقت را .. نگاه کردی .. نگاه کردیم .. بدرقه اش کردی تا مرگ .. مادرش لرزید که  نرو .. تو را بوسید که طاقت بیار پدر .. خندید که برمی گردم , نگران نباش .. برگشت و دلت ریخت از هرم لب هایش .. بر نگشت و دهانش خرد شد از سکوت .. خندید و در آغوش تو جان داد .. جان داد و مبهوت خیره ماند .. تنها ماندی و هیچ کس  برای یاری تو نماند .. با هم ماندیم اما ..ء

   آن سوی این خاک باران ندیده آیا ..ء

 یاری کننده ای هست ؟؟

… 

16
Dec
09

: معرفی می کنم

 

  … گیر افتادی

! بین ما و خودت 

! بین حال و گذشته …  بین اعتقاد و خرافه

! دلم برات می سوزه مامان

بیشتر از اون که تو به من سخت بگیری , من به تو گرفتم ! از همون موقع که خودم و تو رو شناختم ! از همون موقع که عروسک ِ جنگ زده م رو زیر پله ها خوابوندم و توی صدای آژیر فکر کردن یاد گرفتم ! از همون اول که دستمو گرفتی بردی مدرسه ! از همون روزی که خواستم به دوستای فسقلی م معرفیت کنم که : این مامان ِ منه ! .. از همون اول مثل یه حشره ی کوچیک , مثل یه خوره افتادم به جون خودم و تو که بهترین و روشن فکر ترین مادر دنیا باشی !ا

! برعکس شده بود ! تو , آینه ی آرزو های من بودی

حالم از خودم بهم می خوره وقتی توبحث باهات لشکر کشی ِ کلمات قلمبه سلمبه راه می ندازم ! و تو با هراس نگاه می کنی و با کلمات ساده ت بریده بریده جوابمو می دی .. دلم برات می سوزه وقتی چند نفری از سرِ درموندگی می ریزیم سرت و انگشت اتهام سمت تو و نسل تو می گیریم و با تمام نیرو سعی می کنی دفاع کنی .. از خودت و نسل خودت

شاید بیشتر از نسل خودم که هیچی از جوونیش نفهمید باید دلم برای نسل تو بسوزه

که سرخورده ی ارزشهایی شده که یک عمر بهش افتخار کرده

دلم برات می سوزه وقتی معصومانه بین باورت و حقیقت تقلا می کنی

باوری که توش زندگی کردی و ریشه داری

.. و حالا با پنجه های خسته باید ریشه هاتو از این خاک فاسد بیرون بکشی

بدون اینکه نفس تازه کنی

بدون اینکه درک بشی

بدون اینکه بهت مجال بدیم

! نه ! .. مجالی نیست مامان

! تو نباید فسیل بشی

! این بار , رنج تولد خودت رو به دوش بکش

دلم برات می سوزه وقتی پشت درهای بسته انتظار می کشی .. وقتی پشت پنجره هوا رو برای پیدا کردن ردِّ اشک آور , بو می کشی .. وقتی پشت خط های مسدود شده آه می کشی .. وقتی تمام نگرانی و رنج مادر بودنت رو سرم فریاد می کشی  و من .. آرمان هام رو به رخ تو می کشم !ا

 …

! آی بچه ها ! این مامان منه

قبلا ها پشیمون می شدم  کتاب بدم بخونه ! نا امید می شدم بسکه هر بار می خندید که : ” خب چی کار کنم ؟ تا یه خط می خونم خوابم می بره !  “  … حالا  گاهی نصف شب باید از لای روزنامه ها پیداش کنم و التماسش کنم که برو برو بخواب تا دوباره سردرد نگرفتی !ا

! این مامان منه

.. همیشه با انکارش جنگیدم اما الان

 دلم پر می کشه که رو در رو انکارم کنه و از گوشه ی تاریک اتاق صداشو بشنوم که سیم نامرئی ِ گوشی بی سیم رو دور انگشتاش می پیچه و دردمندانه اعتراف می کنه : “ .. خب راست می گه !! ” ء

! این مامان منه

.. یه عمر همدیگه رو نفهمیدیم و حالا

! به روی هم نمیاریم که داریم همو می فهمیم

11
Dec
09

آزاد هستی ؟

 


بگو

 آنجا که رفتی
شاد هستی؟

در آن سوی حیات
آزاد هستی؟

هوای نوجوانی خاطرت هست؟

هنوزم
عشق میهن
در سرت هست؟

بگو
آنجا که رفتی هرزه ای نیست ؟

تبر
تقدیر سرو و سبزه ای نیست ؟

کسی دزد شعورت
نیست آنجا ؟

تجاوز
به غرورت
نیست آنجا ؟

خبر از گورهای بی نشان هست ؟

صدای
ضجه های
مادران
هست ؟

_____________

>>> هیلا صدیقی <<<
09
Dec
09

روز ِ گل و بلبل

میدون انقلاب

 پیاده رو های غصب شده با چکمه ها ی سیاه 

  ایستگاه بی آر تی  پر از مردم بی پناه 

 غرش موتورها 

 حیرت در برابر وحشی گری ها

مقاومت در برابر ضربه ها

 و

گیر افتادن یه ماشین عروس … با گلهای سفید و صورتی … بین همه ی اینها

.

.

.

شاید گاردی ها هم یه لحظه دست کشیدن و مات این صحنه شدن

… شاید 

 

03
Dec
09

امید

تنگ ترین زمان سختی , نزدیک ترین زمان گشایش است

علی (ع) / غررالحکم / 3032

همشهری جوان 239

28
Nov
09

کفش هایت کو ؟

شب خرداد به یک مرثیه از روی سر ثانیه ها می گذرد

بوی هجرت می آید

بوی خون .. آتش .. آزادی

! صبح خواهد شد

________________

اهل تهران بود , اما

شهر او گم شده است

خاک او ایران است

روح او کم سال است

روح او در جهت صبح صداقت جاری ست

________________

پسرش وقتی مرد

پاسبان ها همه قاتل بودند

________________

به او بگو سهراب

چه اتفاق افتاد

که خواب سبز تو را سار ها  درو کردند ؟

________________

 مرگ او چیزی نیست

که لب طاقچه ی عادت از یاد من و تو برود

>>><<<

با احترام به واژه های جاودان ِ سپهری

.

.

.

>>> بر او ببخشایید <<<

27
Nov
09

تب

از همان اول هم تا می گفتند پخ , تب می کردم

تب و لرز و اشک های چکه چکه زیر پتو و دست های گرم او که همیشه آبی بود روی آتش

… و کاش که بود

! شاید هم نه ! .. نبود

گاهی گیج می مانم بین انتخاب این که حیف که نیست یا چه خوب که نیست !؟!ا

حتما او هم تاب نمی آورد .. تب می کرد .. می لرزید

.. بی آنکه اشک هایش را

اشک های مردانه اش را , پاک کند

***

از همان اول هم قرار نبود آرام بگیریم

مینا می گوید چند شب پیش یک دیوانه ای ساعت یازده – دوازده , منور زده .. اینجا هم زد !ا

قلب مادرش گرفته که : وایییی ! … قلب مادر من هم که :  تیر هوایی !ا

حالا بیا آرامشان کن که خبری نیست به خدا ! کسی الله اکبری نگفته که !!!ا

بیا و بفهمانشان که از این صداها در نیاورید !ا

 کوچه های این شهر هنوز مستعد کابوسند .. مردمان این شهر هنوز بی خواب

بیا و حالیشان کن که آنقدر پایت را روی پدال لعنتی گاز فشار نده و غرش موتورت را در نیاور … دلم هر بار پهن می شود کف خیابان !ا

بیا و التماسشان که  جان عزیزت ؛ دیرت هم که شده , غیبتت هم که تمام شده , عنقریب است که اخراج هم بشوی .. ندو ! …  اینطور سراسیمه بین ماشین ها و آدم ها ندو !ا

***

 از همان اول هم تردید در نهایت ما نبود

صبح ؛ الهام  روی توده گچی که خطوط سبز را پوشانده دست می کشد

… صدای لغزش انگشتانش به ” آه” می ماند

پشت می کند به دیوار و می پرسد : این پس گرفتن دیوار ها از کجا آمد ؟؟

نگاه می کنم به لجبازی گچ و رنگ … نجابت رنگ و گچ

! فکر می کنم : از انکار

عصر ؛ صندلی های ته اتوبوس را قرق کرده اند !ا

هنوز پایشان به زمین نمی رسد فسقلی ها !ا

روی دیواره ی کنارشان ؛ زیر پنجره , کسی به سرعت نوشته : مرگ بر دیکتاتور !ا

مثل بازدید از یک تابلوی کوبیسم کمی جدی نگاهش می کنند و ریز ریز می خندند

توی دلم می گویم : حق دارید خب ! چه می دانید دیکتاتور چه غول بی شاخ و دمی ست ؟!؟

هنوز دهان ِ فکرم بسته نشده , یکی شان به دیگری اشاره می کند : ” اون ماژیک قرمزتو بده ! اشتباه نوشته ! دیکتاتور رو باید با قرمز نوشت !”ء

و چه لذتی دارد تلاش بی هراسشان برای پاشیدن رنگ سرخ به صورت دیکتاتور

و جایت خالی الهام که ببینی

 روشنی فردا توی نگاه کوچکشان برق می زند !ا

***

! از همان اول هم بنا نبود مهتاب , مهتاب بشود

باید می سوخت توی این تب .. از همان ابتدای تغییر

ستاره های خیالم را چیده اند آخر ! .. جای هر ستاره خون .. جای هر ستاره آتش

تو می گویی به هذیان کشیده ام ؟

نمی دانم ! .. تب  , خون , جنون , … سرم گیج می رود هی !ا

کنج دلم فکر می کنم : زنده باد تو !ا

که راست توی چشم هایم نگاه کنی و واژه هایم را بکوبی توی صورتم

تا همیشه به یاد داشته باشم

در کوچه های پر پیچ این راه بی نهایت

هیچ هم نیستم .. هیچ !ا

……

__________________

پ.ن
یک مبارز جسور میان تظاهرات سکوت دلم هست
هرچه خشم می گیرم که : هیس س س ! .. به شیطنت شعار ساختار شکن می دهد باز !ا
صدایش توی بی صدایی می پیچد
"  ! دوستت دارم .. به اندازه ی 25 خرداد   "
13
Nov
09

! تو .. بی نظیری

! حکایت غریبی دارند این روزها

 پر شتاب  می آیند و می روند و هر لحظه کشف و شهودی تازه به جا می ماند از این گذر پیچ در پیچ و تاریک .. حیران می مانی از رویش این تضاد های باور نکردنی .. جانت به لب می رسد .. تا جوشش ِ اشک , درد می کشی و همزمان به شکر می نشینی نفس کشیدن ِ برگه های سوخته ی این تقویم را … ء 

! بی شک .. ما خوشبختیم 

! تماشای تولد عشق از پیله ی تنگ ِ خشونت چیز کمی نیست ! اصلا چیز کمی نیست

آنقدر دوست دارم این عبارت ِ گرم و استوار ِ ” ما بی شماریم ” را … ؛ ولی می دانی ؟

قبل از آن , ” ما بی نظیریم ” .. و این را به بی شماری ِ بودمان ثابت کرده ایم ! … بارها!ا

 

وقتی شوق و امید را یک شبه به قمار تیرگی نباختی .. وقتی حیرت کاشتی و انکار برداشتی .. وقتی سیاهپوش حقیقت شدی  و درد را چله نشستی و باز ننشستی .. و باز نمی نشینی … ؛ء 

تو .. بی نظیری

وقتی راز دستها را شناخته ای .. وقتی غریبه نیستی .. به برق نگاهی آشنا می زنی .. وقتی نجابتت تو را به سکوت می خواند و دستهایت را گره می زنی به دست هایم و زیر گوشم نجوا می کنی که نترس ! .. که همه با هم هستیم ! .. , وقتی نمی ترسم و بی واهمه به کنج خانه و ماشینت پناه می آورم و عمق نگاه نگران تو مثل خانه ی پدری امن است … , وقتی از پشت پنجره , دلت شورمان را می زند و آمدنشان را هشدار می دهی و التماس می کنی  … ,  وقتی چادرت را روی صورت سرخ ِ به سرفه نشسته  ی کوچکش می اندازی و نفست به شماره می افتد بسکه می گردی و چیز دیگری برای نجاتش پیدا نمی کنی …؛ء

تو .. بی نظیری

وقتی سر به زیر و پر غرور آداب نماز خواندن را به شوق کودکانه ای می آموزی و بی اعتنا به چشم های هرزه ای که اجبار ِ کفش های آماده به دویدنت را نشانه رفته اند ؛ کنار ظرافت دستهای زنانه ای که بازوان مردانه ات حائل ضربه های حریص ِ نازک ِتن اویند ؛ به قنوت  می ایستی …؛ء 

تو .. بی نظیری

وقتی گاز توی هوا می دود و آنقدر دوره ات می کند که مجبور شوی اشک بریزی و مثل بچه ای لجباز و سرکش زیر بار نمی روی و آسمان , دلش می ترکد از تلاش معصومانه ی چشم های تو  و  ” تو “  ذوق می کنی که “اشک خدا” در آمده و ریسه می روی که انگار اشک هایت از فرط خنده اند …؛ ء

تو.. بی نظیری

وقتی دلت به قاعده ی روزگار جوانی می تپد و کنج خانه تاب نمی آوری و با عصا به جنگ نا برابر باتوم ها می روی که لگد مال شدن فرزندان سرزمینت را نبینی  … , یا آن پسرک ِ به خاک افتاده را در آغوش می گیری و مشت به سینه می کوبی و با گوشه ی روسری , خون پیشانی ات را می پوشانی که مبادا غیرت , تن ِ بی جانش را وادار به برخاستن کند و تنگ می فشاری اش … ؛ ء

تو .. بی نظیری

وقتی سر ِ کوچه برایمان کمین کرده اند و چشم در چشممان نعره می کشند و چوب می چرخانند … آنقدر که  زانو هامان ضعف می رود از تصور ِ دوباره ی تعقیب و گریز..  و تو ؛ به تک تکمان لبخند حواله می دهی که نترسیم و بلند ادای نعره های نامفهومشان را در می آوری !! .., دهانمان لحظه ای باز می ماند و بعد یک دل ِ سیر به اندازه ی تمام ترس های آشکار و نهان ِ نفس گیرمان می خندیم و دوباره فرار می کنیم … وقتی در قدم های بلند ِ دویدن هم دست بر نمی داری و عذر می خواهی از ” او “  که خواسته ای صدای فوق العاده ! اش را تقلید کنی و تلخ می خندی انگار که از نفس های بند آمده ی ما عذر خواسته ای .. ؛ وقتی از ته کوچه صدای نا مفهوم تو بازهم به گوش می رسد و اشک هایم گواهی می دهند که می خندی و کتک می خوری … ؛ء

تو .. بی نظیری

وقتی از وحشت چنگ های آماده به شکارشان , بی هدف می دوم و در آغوش بهت زده ی تو رها می شوم و هنوز عذر خواهی نکرده آرامم می کنی که : اشکالی ندارد ! … ؛  وقتی بدون فاصله ی ایمنی مجبور به دویدن شده ایم و تو بخاطر  لطافت ِ دخترانه ای که دارد زیر دست و پا له می شود ناگهان دست هایت را به عرض شانه باز می کنی و ترمز می کنی و صد نفر دیگر را روی هم می ریزی و می خندی که : چاره ای نداشتم !! … ؛  وقتی آن سوی خیابان چند نفری به جان جوانی افتاده اند و ما فریاد می کشیم و سنگ پرت می کنیم  و دوان دوان می آیی و بعد از آنکه مطمئن می شوی که دختر نیست و پسر است راهت را می کشی و می روی !! …؛ ء

تو .. بی نظیری

وقتی با صداقت و شرم نگاهت را می دزدی و زیر لب اعتراف می کنی که می ترسی و نمی توانی به همراهی مان بیایی و پاهایت تو را به دویدن یاری نمی کنند و اشک توی چشم هایت به لرزه می افتد هربار که می خواهم اطمینانت دهم که برای نیامدن حق داری و برای سرزنش کردن خودت حق نداری ! … ؛  وقتی کفرمان را در می آوردی بسکه دل ِ شیر داری و با خیال راحت از روی توده ی شعله ور ِ کنار خیابان می پری و فحشت می دهیم که : بیا تا نشانه ات نگرفته اند لعنتی ! … ؛ وقتی دری آرام باز می شود و گلوی خشکمان را آن سوی شعله ها به خنکای آبی مهمان می کند , در میانه ی لبخند و تشکر و رسم ِ بازدم های عمیق ِ سیراب … , فکر می کنم این “  13  ” چه نحس دوستداشتنی ای بود و چقدر زردی و رنگ پریدگی ِ ما از او و سرخی و و گُر گرفتگی او از ما ! … , وقتی مهمانی آب و آتشِ تو بهاری می کند دلهامان را … ؛ ء

تو .. بی نظیری

وقتی در کشاکش ِ بغض و اشک و درد , مرا از “اوین”  ِ دلم بیرون می کشانی و صدای کلماتت را صاف می کنی که سرخی ِ چشمانت لو نرود و به جنگ ِ اشک و لبخند می خوانی ام … ؛ وقتی طعم ِ تلخ زیر زبانم عود می کند و چشمانم را می بندم و تن می دهم به ” آه “  و آرام می آیی و زل می زنی توی چشم های بسته  ام و شانه هایم را می فشاری  که : نادیده نگیر این بی نهایت ِ زیبایی را … ؛ ء

! باورت نمی شود که چقدر بی نظیری

 

05
Nov
09

پلک

moto_0389New

پشت  تاریکی ِ بی تاب  پلک هایم حک شده ای

 بی آنکه این چشم ها لحظه ای خیره بماند

پلک می زنم

روی زمین می افتی

آرام و بی دفاع

فریاد می زنیم

” ! … ولش کن ! نزنششش” 

مثل حیوان درنده ای می غرد 

“ ! نزنم ؟؟!! چشماشو کور می کنم”

پلک می زنم

به میانه ی کوچه رسیده ایم

در جنگ نا برابر پاهای خسته و موتورهای دوترکه می بازیم

نه راه پیش می ماند , نه راه پس

انگار که سنگین تر است خودمان  داوطلبانه به استقبال دستهای برافراشته شان برویم

تو از تکرار ضربه ها بی هوش می شوی

دوره ات می کنیم

باید پناه چشم های بسته ات باشیم

روی صورت رنگ پریده ات خم می شویم : ” بیدار شو .. داره دوباره میاد .. بلند شو .. باید بریم !”ء

! برای دستهای کثیف او به یک غنیمت جنگی می مانی

.. بر می گردد

.. بر می گردند

… دستها بالا می آیند

… چکمه های سیاه نشانه می روند

پلک می زنم

به پارکینگ کوچکی پناه برده ایم

در ها را می کوبند

صدای خرد شدن شیشه ی ماشین ها می آید

پشت دیوار ها کمین کرده اند

پلک می زنم

جسم کوچکت برای آزادی تقلا می کند

تمام خیابان یک صدا فریاد می شود

! ماشین ها بوق می کشند

قدم ها بی طاقت می شوند

آسمان بی جهت به رعد می نشیند

و رها  می شوی

در نهایت نا باوری

پلک می زنم

پراکنده ایستاده ایم تا نفس تازه کنیم

صدای غریبی از کنار پیاده رو بلند می شود

رفیقش را گرفته اند

بغض مردانه اش گلوی خشکمان را می فشارد

تمام خیابان خیس ِ نگاه می شود

زمان می ایستد

یکی بی قرار ضجه می زند

آن دیگری جسم لرزانش را تنگ در آغوش می فشارد

پلک می زنم

روی تخت افتاده ام

کلافه از پلک زدن

جریان گرم و خیسی مسیر نا هموار صورتم را فتح می کند

مثل یک بازی احمقانه سعی می کنم به سفیدی سقف خیره بمانم

اس ام اس ِ صبح ِ تو بعد از 12 ساعت در حنجره ی گرفته ی گوشی رها می شود

“   …  هفت تیری ؟؟  ”

………

31
Oct
09

نامه برگشتی

 سلام آقا یدالله .. حالت چطوره ؟

کمرت بهتره ؟

اون پماد ُ واسه دستات گرفتی ؟

.. می دونم وقت نداری ؛ تند تند می گم

! این روزا کارت بیشتر شده !  فکر نکن نمی دونم !  زیر چشمی حواسم هست

اون شب یادته اومدم  در مورد زلزله ازت پرسیدم ؟

! داشتم مزخرف می گفتم ! …  معلومه که نفهمیده بودی ! اون طرفا کسی نفهمیده بود

! اصلا حواسم هم نبود چی داری توضیح می دی

! اومده بودم سر حرفو باز کنم ببینم کلافه و عصبانی هستی یا نه ؟! … آخرشم نفهمیدم

! چرا تو اینجوری ای ؟؟!  به زور دو کلمه حرف می زنی آخرشم آدم هیچی نمی فهمه  !  ا َه

می خواستم حرف بزنی .. گلایه کنی .. زیر لب فحش بدی

که منم بتونم سرمو بندازم پایین و بگم به خدا چاره ای واسه مون نمونده

راضی به درد سر ِ تو و امثال تو نیستم

می خواستم بگم .. همزمان حواسمون به دستای خسته ت هست

اصلا بیا تو هم توی جلسات غیر علنی مون شرکت کن و پیشنهاد بده … ها ؟؟

باز دارم مزخرف می گم ؟؟

.. می دونی

… موضوع اینه که

دیوونه می شم وقتی از بالای پله ها داد می کشن سرت و تو بیخ می شی

طاقت ندارم جلوی ما و بخاطر ما بهت بی حرمتی بشه

! اون سکوت و چهره ی معصومت آدمو می کشه خب

این وسط از دست تو هم باید بکشیم ؟؟

! بده من اون سطل وایتکس ُ دستمالو

! خودمون می نویسیم .. خودمون پاک می کنیم

… مثل دیوونه ها

! آره

! مثل دیوونه ها

 

moto_0409